منبر شب نهم
شب نهم
[بلوغ اجتماعی جامعه و قباحت فریب خوردن از دشمن]
بسم الله الرحمن الرحیم. اعظَمَ اللهُ اُجُورَنا بِمُصابِنا بِالحُسَینِ عَلَیهِ السَّلامُ، وَ جَعَلَنا وَ اِیّاکُم مِنَ الطّالِبینَ بِثارِهِ مَعَ وَلِیِّهِ الاِمامِ المَهدِیِّ مِن آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیهِمُ السَّلامُ.
اگر یک کودک خردسال را در خیابان ببینید که شکلاتی را به دست گرفته و مدام آن را لیس میزند، هیچکس به او ایرادی نمیگیرد؛ چراکه اقتضای سن اوست. اما اگر یک انسان بزرگسال و بالغ همین رفتار را در ملأ عام انجام دهد، همه او را مسخره کرده و کارش را زشت و سبک میشمارند. یا اگر دو جوان بیستساله در یک مهمانی رسمی به دنبال هم بدوند و گرگمبههوا بازی کنند، این رفتار مایه سبکی شخصیت آنهاست؛ در حالی که همین افراد در دوران کودکی این بازیها را انجام میدادند و عیبی هم نداشت. علت این تفاوت در قضاوت، مسألهی «بلوغ و رشد عقلی» است. وقتی انسان به بلوغ و فهم میرسد، همه از او توقع دارند رفتارش متناسب با عقل و جایگاه جدیدش باشد.
مردم مبعوث شده ایران اسلامی نیز دیگر همان مردم ساده و کم اطلاع نیستند. مردم ما حوادث متعددی را پشت سر گذاشته و به یک بلوغ اجتماعی و سیاسی عمیق رسیده اند. دیگر کسی از این مردم که وارد فصلی نوین شده اند، توقع رفتارهای خام و سطحی را ندارد. اگر ملتی با این همه تجربه، دوباره بخواهد خطاهای گذشته را تکرار کند و فریب سادگی خود را بخورد، نزد عقلای عالم مردود خواهد شد. یکی از زشتترین رفتارهایی که تکرار آن از یک جامعهی رشید قبیح است، فریب خوردن از لبخند دشمن و اعتماد به پیشنهادهای صلح ظاهری اوست. جامعهای که بالغ شده، دیگر گول طنابِ پوسیدهی صلحخواهی دشمن فریبکار و بدعهد را نمیخورد. گویی آدمی است که چون بزرگ شده لباسهای دوران بچگی اش براش کوچکند و دیگر باید لباس متناسب با شرایط جدید خودش رو بر تن کند.
[تجربه عینی از بیتعهدی و پیمانشکنی آمریکا و غرب]
ما برای اثبات بدعهدی دشمن نیاز به تحلیلهای پیچیده فلسفی نداریم؛ تجربه عینی و ملموس تاریخی بهترین گواه بر این است که دشمن به هیچ عهد و پیمانی پایبند نیست. روزگاری در همین کشور خودمان، برخی بر این باور بودند که «امضای فلان مسئول غربی تضمین است» و اگر وزیر امور خارجه آمریکا پای برگهای را امضا کند، محال است زیر آن بزنند. اما تاریخ جلو چشم ما ورق خورد و دیدیم که آنها نه تنها به تعهدات خود در قبال ما عمل نکردند و توافقات رسمی را خیلی راحت پاره کردند، بلکه سندهای بینالمللی بزرگتر را هم به سادگی زیر پا گذاشتند.
نگاهی به رفتار استکبار جهانی و در رأس آنها آمریکا نشان میدهد که آنها قوانین بین المللی و سازمان های بین المللی دهان پر کن را برای منافع خودشان تاسیس کرده اند و هر جا منافع مادیشان اقتضا نکند، قوانین بینالمللی را به آسانی سخره میگیرند. خروج آمریکا از معاهده آبوهوایی پاریس، خروج از سازمان بهداشت جهانی و بیاعتنایی به دادگاهها و نظامات بینالمللی، به ویژه در ماجرای محکومیت بین المللی نتانیاهو و تحریم دیوان بین المللی لاهه به جای پذیرش حکم او،ثابت کرد که برای دشمن، چیزی به نام اخلاق سیاسی و تعهد حقوقی وجود ندارد. آنها معاهده را فقط تا زمانی میخواهند که ابزاری برای مهار طرف مقابل باشد. هرگاه حس کنند توافقی مانع زیادهخواهی آنهاست، به راحتی آن را پاره میکنند. اعتماد به چنین موجودی، فرسنگها از منطق و عقلانیت به دور است.
[قرآن و افشای پشتپرده پیشنهادهای صلح دروغین دشمن]
علاوه بر تجربههای عینی که در جهان امروز با چشم خود میبینیم، قرآن کریم نیز دقیقاً همین حقیقت را به ما گوشزد میکند. خداوند متعال در کلامالله مجید به صراحت ماهیت این دشمنان عهدشکن را برملا کرده و میفرماید:
«لَا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلًّا وَلَا ذِمَّةً وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ» (سوره توبه، آیه ۱۰) «آنها درباره هیچ فرد باایمانی رعایت خویشاوندی و پیمان را نمیکنند؛ و آنها همان تجاوزکارانند.» طبق آیه قرآن، ذات کفر و استکبار بهگونهای است که هیچ عهد، پیمان، حق و ذمهای را برای مؤمنان محترم نمیشمارد.
حال سؤالی پیش میآید: اگر آنها اهل پیمان نیستند، پس چرا گاهی اوقات جلو میآیند و دست دوستی دراز میکنند؟ چرا پیشنهاد صلح و مذاکره میدهند؟ پاسخ این است که پیشنهاد صلح از سوی دشمن، یک مکر سیاسی برای فرار از تنبیه و عقوبت است. وقتی دشمن جنایتی مرتکب شده، دست به ترور زده، یا به ما آسیب رسانده است، وقتی میبیند دست انتقام و قدرت بازدارندگی ما بلند شده تا او را به سزای عملش برساند، هراسان ماسک صلحطلبی به چهره میزند. هدف آنها از صلح، کنار گذاشتن خصومت نیست، بلکه خریدن زمان و فرار از سیلی سختی است که در انتظارشان است. مگرادعای قرآن خواهی و قرآن را حکم قرار دادن معاویه حقیقی و برای صلح بود؟ معاویه هم می خواست با این نیرنگ خود را از مخمصه و شکست نجات دهد تا تجدید قوا کرده و دوباره به سپاه حق حمله ور شود. امروزه نیز معاویه صفت ها گاهی حرف از صلح و سازش می زنند اما در میان ملت مبعوث شده ما کیست که فریب این نقشه های قدیمی را بخورد؟
[هدف نهایی دشمن: تسلیم مطلق و تغییر هویت ما]
باید این را هم بدانیم که مشکل دشمن با ما بر سر یک یا دو امتیاز مادی نیست؛ ذات و هویت کفر با حقیقت ایمان سر جنگ دارد. قرآن کریم این استراتژی کلان دشمن را تبیین کرده و میفرماید: «وَلَنْ تَرْضَىٰ عَنْكَ الْيَهُودُ وَلَا النَّصَارَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ…» (سوره بقره، آیه ۱۲۰) «هرگز یهود و نصاری از تو راضی نخواهند شد، تا اینکه از آیین [و دستورات] آنها پیروی کنی.»
آنها با دو تا توافق و چند معاهده راضی نمیشوند؛ دشمن تا زمانی که شما را کاملاً بی اختیار نکند و سبک زندگی و هویت شما را به رنگ خود درنیاورد، دستبردار نیست. اگر مسئلهی آنها فقط بحث هستهای، موشکی یا نفوذ منطقهای بود، میشد گفت با چند دور مذاکره حل میشود؛ اما آنها کل هویت استقلالخواهانه و اسلامی ما را هدف گرفتهاند.
قرآن در آیهای دیگر پشت پردهی دستهای چدنی با دستکشهای مخملی را اینگونه فاش میکند:«إِنْ يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ أَعْدَاءً وَيَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَأَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ…» (سوره ممتحنه، آیه ۲)«اگر بر شما دست یابند، دشمنانتان خواهند بود و دستان و زبانهایشان را به بدی به سوی شما میگشایند.» یعنی امروز اگر به ظاهر لبخند میزنند و پای میز مینشینند، به خاطر این است که دستشان کوتاه است و توان نظامی برای درهمشکستن شما را ندارند. به قول رهبر شهید انقلاب، همین دیپلماتهایی که امروز پشت میز مذاکره ژست اتوکشیده میگیرند، همان تروریستهای فرودگاه بغداد هستند. همین کسانی که امروز ادکلن زده و کروات زده پشت میز مذاکره به شما لبخند می زنند، اگر فرصتش را پیدا کنند، سردار غیور شما حاج قاسم سلیمانی را ناجوانمردانه ترور می کنند. اگر فرصت و جرات پیدا کنند، با ابزار ترور و خشونت ما را به خاک و خون میکشند. مگرهمین آمریکای بدعهد چندین مرتبه وسط مذاکرات سیاسی به کشور ما حمله نکرده است؟ همه اینها نشان می دهد مذاکره و گفتگو برای چنین دشمنی چیزی جز عملیات فریب و پوشش برای غافلگیری و ضربه زدن به ما نیست.
[واقعگرایی در برابر تکرار چرخه ذلت بار جنگ و صلح دروغین]
برخی گمان نکنند این سخنان به معنای جنگطلبی یا تندروی مذهبی است؛ خیر، ما هیچگاه به دنبال جنگ نبوده و نیستیم، بلکه این منطق عین «واقعگرایی» است. ما با یک چرخه معیوب و ذلتبار مخالفیم؛ چرخهای که در آن دشمن حمله میکند، آسیب میزند، سپس برای فرار از تنبیه پیشنهاد صلح میدهد، ما سادهلوحانه میپذیریم، او چون تنبیه نشده مجدداً قویتر حمله میکند و این سلسلهی خسارتبار تکرار میشود. قرآن دستور میدهد این چرخه را با قدرت بشکنید: «…فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لَا أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُون» (سوره توبه، آیه ۱۲)«پس با پیشوایان کفر پیکار کنید، چرا که آنها پیمانی ندارند؛ شاید [با شدت عمل شما] دست بردارند.» دلیل جنگ با آنها إیمان نداشتنشان نیست، بلکه پیمانشکنی و زباننفهمی آنهاست؛ با آنها بجنگید چون أیمان ندارند و عهد و پیمان سرشان نمی شود. مستکبر جز زبان زور، زبان دیگری نمیفهمد. خداوند در ادامه میفرماید: «أَلَا تُقَاتِلُونَ قَوْمًا نَكَثُوا أَيْمَانَهُمْ وَهَمُّوا بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُمْ بَدَءُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ…» (سوره توبه، آیه ۱۳)«آیا با گروهی که پیمانهای خود را شکستند و به اخراج پیامبر همّت گماشتند، پیکار نمیکنید؟ در حالی که آنها نخستین بار [جنگ را] با شما آغاز کردند؛ آیا از آنها میترسید؟! با اینکه خداوند سزاوارتر است که از او بترسید.» نباید اجازه داد ترس از هزینههای مادی، جامعه را به سمت مداهنه و سازش بکشاند. مبادا از جنگیدن و پاسخ دادن به این دشمنی که به دنبال آسیب و ضربه به شما است و جنگ را او اول بر شما تحمیل کرده است، بترسید. بلکه باید بدانید راه رسیدن به صلح واقعی و پایدار، تن دادن به ذلت و سازش نیست، بلکه ایستادگی تا ریشهکن شدن فتنهگری است: «وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ» (سوره بقره، آیه ۱۹۳). باید تا نقطه رفع فتنه و پایان کامل درگیری با آنها بجنگید. چقدر زیبا سرود مرحوم قیصر امینپور که: «ما برای صلح میجنگیم و شما برای جنگ صلح پیشنهاد میکنید!» ما مبارزه میکنیم تا ریشهی ظلم خشک شود و صلح حقیقی حاکم گردد.
[پاسخ قاطع به تهدیدات و نهی قرآن از سازش در میدان جنگ]
در منطق اسلام، مؤمن هیچگاه شروعکننده هیچ جنگی نیست و برای خونریزی پیشقدم نمیشود. امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) در حکمتهای نهجالبلاغه اصلِ راهبردیِ برخورد با دشمن را اینگونه تبیین میفرمایند:«لَا تَدْعُوَنَّ إِلَى مُبَارَزَةٍ، وَإِنْ دُعِيتَ إِلَيْهَا فَأَجِبْ، فَإِنَّ الدَّاعِيَ إِلَيْهَا بَاغٍ، وَالْبَاغِيَ مَصْرُوعٌ» (نهجالبلاغه، حکمت ۲۳۳) «هرگز کسی را به مبارزه دعوت نکن، اما اگر به مبارزه دعوت شدی، آن را بپذیر؛ زیرا دعوتکننده به مبارزه، ستمکار است و ستمکار سرنگون میشود.» این یعنی مؤمن اهل تعدی نیست، اما اگر دشمن شاخوشانه کشید و میدان رزم راه انداخت، عقبنشینی و فرار از معرکه عین ذلت است. در ماجرای امروز هم باید درک کنیم دشمنی که از مدتها ، دور کل کشور پایگاه نظامی علیه ما تدارک کرده عملاً با ما وارد جنگ شده و امروز از بعد از جنگ 12 روزه و جنگ رمضان ما دیگر وارد نزاع با او شده ایم و معنای مواجهه با او شروع جنگ نیست ، او از همان سحرگاه جنگ 12 روزه علنی با ما جنگ را آغاز نموده و ما باید مقتدرانه او را سر جایش بنشانیم.
قرآن کریم به مؤمنانی که در میانه نبرد قرار دارند هشدار میدهد که مبادا هیمنه ظاهری دشمن یا سختیهای میدان، دلشان را بلرزاند و پالس ضعف صادر کنند: «فَلَا تَهِنُوا وَتَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَاللَّهُ مَعَكُمْ وَلَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمَالَكُمْ» (سوره محمد، آیه ۳۵) «پس هرگز سست نشوید و [دشمنان را] به صلحِ [ذلتبار] دعوت نکنید در حالی که شما برترید، و خداوند با شماست و چیزی از [پاداش] اعمالتان را کم نمیکند.» سست شدن در میدان جنگ و دادن پالس مذاکره و سازش، طمع دشمن را چند برابر میکند. ما باید سفت و محکم بایستیم، چرا که معتقدیم نصرت الهی پشتیبان جبهه حق است.
[شرط واقعی پذیرش صلح: خروج کامل و بیقیدوشرط دشمن از منطقه]
برخی ممکن است بپرسند: بالاخره هر جنگی باید روزی تمام شود؛ پس پایان این نبرد کجاست؟ ما چه زمانی میتوانیم پیشنهاد آتشبس یا صلح دشمن را بپذیرم؟ قرآن کریم راه را روشن کرده و میفرماید: «وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ…» (سوره انفال، آیه ۶۱) «و اگر به صلح تمایل نشان دهند، تو نیز به سوی آن تمایل نشان ده و بر خدا توکل کن.» اگر دشمن تو تسلیم شد و آغوشش را برای صلح باز کرد تو نیز بپذیر. اما این «تمایل به صلح» از سوی دشمن زمانی واقعی است که آنها عملاً دست از تجاوز بردارند و تسلیم قدرت حق شوند؛ نه اینکه صرفاً به زبان لفاظی کنند. نشانه عملی صلحخواهی دشمن، خلع سلاح شدن و برچیده شدن بساط فتنهگری اوست. دشمن اگر سلاحش را به زمین انداخت معلوم است واقعا تسلیم شده است. ولی اگر اسلحه به دست گرفته و فقط حرف از صلح و سازش می زند حتی کودکان هم می فهمند که قصد فریب و ضربه زدن را دارد.
در مصداق امروز، اگر آمریکا واقعاً خواستار صلح است، باید تمام پایگاههای نظامی خود را کلاً از منطقه غرب آسیا و تا شعاع هزاران کیلومتری مرزهای ما تخلیه کند و برود. پذیرش صلح قبل از خروج کامل دشمن، پذیرش خنجرِ پنهان در آستین اوست. ما سرِ رفتن یا نرفتن آنها مذاکره نمیکنیم؛ اتمام این نبرد منوط به خروج بیقیدوشرط آنهاست. تا زمانی که دشمن سلاحش را زمین نینداخته و منطقه را ترک نکرده، و دستکم اخراج نظامی آمریکا از منطقه رقم نخورده است، هرگونه توافق صلح، بازی در زمین فریبکارانهی اوست. بله برای صورت بندی پایان جنگ بالاخره باید بشینیم و حرف بزنیم ولی با شروط کامل عزت مندانه مثل شروط رهبری در مذاکرات پاکستان، که به نوعی گفتگویی از بالا برای پایان بندی جنگ است و نه مذاکره ای برای امتیاز گیری و صلح و …
[منطق انتقام خون شهدا و نفی مذاکره با متجاوز قاتل]
با این بیان، تنها حرف و مذاکرهای که امت اسلام امروز با جبهه استکبار دارد، حرف شمشیر، قصاص و خونخواهی عزیزانی است که از ما گرفتهاند. دشمنی که دستش به خون پاکترین انسانها آلوده است، سزاوار هیچ زبان دیگری نیست. آنها رهبران مقاومت را شهید کردند، فرماندهان نظامی ما را ناجوانمردانه ترور کردند و زنان و کودکان مظلوم را به خاک و خون کشیدند. مگر می شود کسی بیاید، رهبر جامعه را ناجوانمردانه به شهادت برساند و بعد ما برای اینکه دیگر به ما شلیک نکند با گفتگو کنیم؟ مگر می شود بدون اینکه تقاص خون کودکان مظلوم میناب را از آنها بگیریم گریبان آنها را رها کنیم؟ هیچ منطقی نمیپذیرد که ولیّ دم، پای میز مذاکره با قاتل عزیزانش بنشیند و تازه بخواهد به او امتیاز هم بدهد تا دست از جنایت بردارد!
آیا امام سجاد (علیهالسلام) پس از واقعه کربلا با یزید وارد مذاکره و مصالحه شد؟ خیر؛ منطق امام سجاد (ع) در کاخ یزید، کوبیدن مشت گرهکرده به دهان طاغوت و رسوا کردن او بود. اگر جبهه حق بخواهد با متجاوزِ اسلحه به دست مذاکره کند، دشمن یاد میگیرد که تجاوزگری پاداش دارد؛ یعنی متوجه میشود که میتواند حمله کند، خون بریزد و سپس با ابزار مذاکره، امتیازات جدیدی را هم نقد کند! این مسیر، امنیت جامعه را کاملاً نابود میسازد. با متجاوز، تنها با زبانِ قدرت و برخورد سخت نظامی باید سخن گفت.
[خط قرمز عاشورا: انتخاب شهادت عزتمندانه در برابر ذلت تسلیم]
وقتی به تاریخ کربلا نگاه میکنیم، میبینیم مقتدای ما اباعبدالله الحسین (علیهالسلام) نیز همین مسیر عزت را رقم زدند. در عاشورا هیچگونه مذاکرهای برای سازش و معامله بین حق و باطل شکل نگرفت. هر چند برخی عاشقان و شیفتگان مذاکره و امتیاز دادن به دشمن از کربلا هم درس مذاکره می گرفتند، اما حقیقتا سازش میان این دو جریان ممکن نیست. مگر میان موسی و فرعون، ابراهیم و نمرود، یا پیامبر اکرم (ص) با ابوسفیان امکان صلح و سازش وجود داشت؟ وقتی تقابل میان اصلِ حق و اصلِ باطل است، راه سومی باقی نمیماند. دشمن در کربلا به دنبال تسلیم مطلقِ حسین بن علی (ع) بود؛ آنها میخواستند امام دستها را بالا ببرد و ذلیلانه بیعت کند.اما پاسخ امام حسین (ع) تا ابد گوش تاریخ را پر کرده است، آنجا که فرمود:«أَلَا إِنَّ الدَّعِيَّ بْنَ الدَّعِيِّ قَدْ رَكْزَ بَيْنَ اثْنَتَيْنِ بَيْنَ السِّلَّةِ وَالذِّلَّةِ وَهَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ…» (لهوف، ص۹۷)«آگاه باشید که این ناپاکزاده فرزند ناپاکزاده، مرا بین دو چیز مخیر کرده است؛ بین شمشیرکِشیدن و تن به ذلت دادن؛ و چقدر دور است از ما ذلت و خواری!» امام حسین (ع) به ما یاد داد که تن به ذلتِ تسلیم دادن و اسلحه زمین گذاشتن در برابر دشمن جنایتکار خط قرمز ایمان است. ما حاضر هستیم تا آخرین قطره خون در میدان بجنگیم و ایستاده به شهادت برسیم، اما هرگز زانو زدن ذلیلانه در مقابل دشمن را نخواهیم پذیرفت.
[اماننامه شمر و تجلی وفاداری و مرزبندی عباس علیهالسلام با دشمن]
این درس بزرگ ایستادگی و رد کردن امانِ دروغین دشمن، فقط مختص به شخص امام حسین (ع) نبود؛ بلکه عاشورا تجلیگاه یاران وفاداری است که همگی اسوه ایستادگی در برابر اماننامههای دروغین دشمن هستند. در شب عاشورا، وقتی امام حسین (ع) بیعت را برداشتند و فرمودند دشمن فقط با من کار دارد و شما میتوانید بروید، اصحاب دونه دونه برخاستند و با امام عشق تجدید بیعت کردند. بارزترین، بزرگترین و اولین شخصیت در این وفاداری، قمر بنیهاشم ابوالفضل العباس (علیهالسلام) بود.
یک بار عباس (ع) در جمع اصحاب با امام تجدید بیعت کرد، اما یک بار هم دشمن مستقیماً برای او اماننامه اختصاصی آورد. شمر ملعون نزدیک خیام آمد و صدا زد: «أين بنو أختنا؟» (پسران خواهر ما کجایند؟). عباس (ع) ابتدا از شرمِ امام حسین (ع) پاسخ نداد، اما امام فرمودند جوابش را بدهید. وقتی شمر گفت برای شما از عبیدالله اماننامه آوردهام و شما در امانید، فریاد غیرت و مرزبندی عباس (ع) طنینانداز شد که: «لَعَنَکَ اللَّهُ وَلَعَنَ أَمَانَکَ! أَتُؤْمِنُنَا وَابْنُ رَسُولِ اللَّهِ لَا أَمَانَ لَهُ؟!» (مقتل خوارزمی، ج۱، ص۲۴۶) «لعنت خدا بر تو و لعنت بر اماننامه تو باد! آیا به ما امان میدهی در حالی که فرزند رسول خدا در امان نیست؟!» عباس (ع) اماننامه دشمن را با غیظ پس زد تا نشان دهد هیچ صلح و امنیتی بدون امام و مقتدا ارزش ندارد…. اساسا برای عباس هیچ چیز بدون حسین علیه السلام معنا ندارد… حتی آب هم بدون حسین از گلوی عباس پایین نمی رود… وقت در شریعه به آب رسید…. آب را که به دهان نزدیک کرد…. فذکر عطش الحسین….. الا لعنه الله علی القوم الظالمین…