منبر شب اول
شب اول
[تسلیت فرا رسیدن ماه محرم از زبان امام باقر]
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک…
برادران و خواهران ایمانی، عزاداران سید و سالار شهیدان؛ فرا رسیدن ماه محرم، ماه حزن و اندوه اهلبیت (علیهمالسلام) و ماه تجدید عهد با کاروان کربلا را به محضر قطب عالم امکان، حضرت بقیةالله الاعظم (ارواحنا فداه) و همه شما عاشقان حسینی تسلیت و تعزیت عرض میکنم. ما به بیان و سفارش امام باقر (علیهالسلام) این شبها اینگونه به یکدیگر تسلیت میگوییم: اعظَمَ اللهُ اُجُورَنا بِمُصابِنا بِالحُسَینِ عَلَیهِ السَّلامُ، وَ جَعَلَنا وَ اِیّاکُم مِنَ الطّالِبینَ بِثارِهِ مَعَ وَلِیِّهِ الاِمامِ المَهدِیِّ مِن آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیهِمُ السَّلامُ.
خداوند همه ما را از عزاداران واقعی و از کسانی که به قافله تاریخی امام حسین رسیده اند و سوار بر سفینه نجات حسینی شده اند قرار بدهد انشاءالله
[داستان بنیاسرائیل؛ رها کردن موسی در آستانه پیروزی و سقوط در وادی تیه]
دریا به اذن خدا شکافته شده بود. دیوارههای عظیم آب، مثل کوههایی از بلور، دو طرف شاهراهی خشک ایستاده بودند. بنیاسرائیل، با چشمهایی وحشتزده، مبهوت و لرزان، گام در این مسیر معجزهآسا گذاشتند. پشت سرشان، فرعون با تمام کبر و ستم و لشکری مجهز به آب زد، اما به محض آنکه آخرین نفر از قوم موسی پا به ساحل نجات گذاشت، دیوارهای آبی فرو ریختند و فرعونیان را در کام خود فرو بردند. معجزهای از این بزرگتر؟ عینیتر؟ ملموستر؟ خدا آنها را از چنگال مخوفترین و بیرحمترین دیکتاتور تاریخ بشر نجات داده بود. حالا بنیاسرائیل ایستاده بودند لب ساحل نجات؛ آزادی را لمس میکردند و همه چیز برای چشیدن طعم خوشبختی، عزت و حاکمیت توحیدی آماده بود.
درست در همین لحظهی سرنوشتساز، کلیمالله رو به این جمعیتِ از بند رسته کرد و فرمان صریح و قاطع الهی را ابلاغ فرمود: «یَا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِی کَتَبَ اللَّهُ لَکُمْ»؛ ای قوم من! فرعون نابود شد، اما این پایان کار نیست؛ مأموریت شما تازه آغاز شده است. آستینها را بالا بزنید، قدم آخر را بردارید و وارد سرزمین مقدس شوید تا برای همیشه بساط کفر برچیده شود و طعم عزت و حاکمیت ایمان را بچشید. طنین کلام موسی باید ارادهها را شعلهور میکرد و قدمها را استوار؛ اما درست در این نقطه عطف، اتفاقی تکاندهنده رخ داد.
مردم نگاهی به سختیهای پیش رو کردند، چشمشان به ابهت و قدرت ساکنان آن سرزمین افتاد، تنپروری و عافیتطلبی بر ارادهشان غلبه کرد و به جای اجابت فرمان پیامبرشان، حرفی زدند که تا ابد لکه ننگی بر پیشانی تاریخ شد. رو به موسی کردند: «فَاذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّکَ فقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ»؛ تو و پروردگارت بروید بجنگید، ما همینجا قاعدیم، همینجا نشستهایم و تماشا میکنیم! هر زمان پیروز شدید و سفره امنیت و رفاه چیده شد، ما را صدا بزنید! بنیاسرائیل در لحظه نهایی پیروزی، پای کارِ ولیّ خدا نماندند و از بار مأموریت اجتماعی شانه خالی کردند. نتیجه این عافیتطلبی، بیمسئولیتی و رها کردن میدان معرکه، سقوط امت در وادی تیه بود؛ چهل سال آوارگی و سرگردانی در بیابان.
[اصل بعثت؛ کار خدا و انبیاء فقط با حضور و اراده خود مردم جلو میرود]
این بنبستِ چهلساله و حیرت در بیابان تیه، یک اتفاق ساده نبود؛ یک قانون کلی و سنت قطعی الهی است. چرا کار به اینجا کشید؟ آیا موسی (ع) در تبیین وظایف کوتاهی کرده بود؟ حاشا و کلا. آیا معاذالله پروردگار عالم، جبهه حق را رها کرد؟ هرگز. قواعد عالم مانند تصور بنی اسرائیل نیست بنی اسرائیل تصور می کردند کار دین یک نمایش دوطرفه میان خدا و پیامبر است و امت، وظیفهای جز تماشا و مصرف منافع ندارد. در حالی که چنین نیست .حجت خدا حاضر باشد، معجزه هم رخ بدهد، اما اگر مردم وسط میدان مأموریتپذیری نباشند، کار جبهه حق به مقصد نمیرسد.
حلقه مفقوده در ماجرای بنیاسرائیل و تمام شکستهای تاریخ، عدم حضور، عدم مأموریتپذیری و رشد نکردن خودِ مردم بود. سنت قطعی و بدون تغییر الهی بر این است که کار دین در بستر جامعه، قرار نیست با معجزه اجباری و بدون خواست و اراده انسانها پیش برود. اساساً هندسه خلقت و کار انبیاء اینگونه طراحی شده که با مردم و از طریق بیداری و پایکار آمدن خود مردم جلو برود.
خداوند متعال فلسفه و هدف غایی بعثت تمام فرستادگانش را در یک آیه کلیدی در سوره مبارکه حدید تبیین میفرماید: «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَالْمِیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ». قرآن نمیگوید ما انبیاء را فرستادیم تا خودشان به تنهایی عدالت را مستقر کنند؛ نمی گوید انبیا را فرستادیم تا عدالت به هر طریق ممکن مستقر شود. بلکه با صراحت میفرماید: «لِیَقُومَ النَّاسُ»؛ هدف اصلی بعثت انبیاء این است که خود مردم مبعوث شوند، مردم بیدار شوند، مردم به صحنه بیایند و با اراده خود، بار مسئولیت اقامه قسط را به دوش بکشند.
پیامبر، کتاب آسمانی و میزان، همگی ابزار بیداری عقول هستند تا امت به حرکت درآید. اگر مردم با عقلانیت و شعور لازم وسط میدان بیایند کار خدا جلو میرود و حکومت الهی محقق میشود، و اگر مردم نباشند، هدف به نتیجه نمیرسد. در ماجرای موسی، همه چیز فراهم بود، اما چون امت بنیاسرائیل مسئولیتپذیر نبودند و پای کار نیامدند، جامعه توحیدی شکل نگرفت. تا جامعه نخواهد و حرکت نکند، دست قدرت الهی نیز حاکمیت را به عنوان هدیهای مجانی به آنها نخواهد داد.
[سنت تاریخ؛ بیتوجهی مردم عامل خانهنشینی علی (ع) و حضورشان رمز پیروزی انقلاب ۵۷]
این قانون سرنوشتساز، اختصاص به یک عصر و یک قوم خاص ندارد؛ تکرار مدام تاریخ است. هر جا امت شانه خالی کرد، بزرگترین ولیّ خدا هم که در رأس جامعه باشد، کار جبهه حق معطل و ناقص میماند. امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع) والاترین، شجاعترین و کاملترین رهبر الهی پس از رسول خداست، اما همین علی (ع) وقتی با مردمی سستعنصر، عافیتطلب و بیمسئولیت روبرو میشود که مأموریت اجتماعی خود را فراموش کردهاند، خطبههایش تبدیل به نالههای جانسوز میشود و فریاد میزند: «لا رأیَ لِمَن لا یُطاع»؛ وقتی امت پای کار نباشد و اطاعت نکند، طرح و تدبیرِ بزرگترین ولیّ خدا هم روی میدان میماند و کار جبهه حق ناقص میگردد. علی (ع) ۲۵ سال خانهنشین شد، علی در مقابل معاویه کاری از پیش نبرد چون مردم صحنه را خالی کرده بودند و در میدان نبودند.
در نقطه مقابل، تاریخ معاصر ما جلوهای شگفتانگیز از این سنت الهی را به چشم دید. امام خمینی (ره) در سال ۱۳۴۲ همان مرجع تقلید شجاع، مخلص، فقیه و حکیمی بود که در سال ۱۳۵۷ رهبری جهان اسلام را به دست گرفت. امام چهل و دو با امام پنجاه و هفت هیچ تفاوتی از نظر حقانیت نداشت؛ هیچ تفاوتی از نظر ایده علمی و شجاعت عملی نداشت. پس چرا نهضت اسلامی در سال ۴۲ به پیروزی نرسید و ۱۵ سال طول کشید؟ پاسخ ساده است: ۱۵ سال زمان نیاز بود تا مردم ایران بیدار شوند، این مسئولیت بزرگ الهی را روی دوش خود احساس کنند و به بعثت اجتماعی برسند.
امام تغییر نکرد، این مردم بودند که باید رشد میکردند، آگاهی پیدا میکردند و وسط میدان میآمدند. وقتی در سال ۱۳۵۷ توده مردم آگاهانه، منسجم و با تمام وجود پای کار انقلاب ایستادند و هزینه دادند، نهضت نتیجه داد و معجزه قرن اتفاق افتاد. کار جبهه حق همیشه و در همه حال، به میزان آمادگی، بیداری و حضور همهجانبهی مردم گره خورده است.
[شرط پایداری حضور؛ به میدان آمدن باید همراه با عقلانیت و شعور باشد نه صرفاً شور زودگذر]
حضور مردم کلید پیروزی است، اما این حضور یک شرط اساسی، حیاتی و بسیار دقیق دارد: این حضور، این برانگیختگی و بعثت عمومی باید همراه با عقلانیت، مبنای فکری، بصیرت و شعور باشد، نه اینکه جامعه فقط با شور، احساسات و هیجان زودگذر حرکت کند. شور و احساسات پاک مذهبی، موتور محرک اولیه و جرقهی آغازین است؛ اما اگر این شور به شعور عمیق، معرفت ناب و عقلانیت گره نخورد، با اولین بادِ ناموافق و با اولین سختی و شبهه، فرو مینشیند و آدمها صحنه را رها میکنند.
بنیاسرائیل هم در ابتدا شور و هیجان فراوانی داشتند. با شوق فراوان پشت سر موسی راه افتادند، فریاد زدند، تکبیر گفتند و از نیل گذشتند؛ اما چون این حرکت ریشه در عقلانیت عمیق توحیدی و شناخت مبانی نداشت، به محض اینکه با اولین سختیِ مسیر و اولین فرمان جهاد مواجه شدند، بریدند. جا زدند و عافیت را برگزیدند. در جریان بیعت با امیرالمؤمنین (ع) نیز دقیقاً همین صحنه تکرار شد.
. وقتی پس از قتل عثمان، مردم برای بیعت به سوی خانه امیرالمؤمنین (ع) هجوم آوردند، چنان شور و اشتیاق و هیاهویی به پا شد که نزدیک بود حسن و حسین زیر پای جمعیت له شوند و عبای امام پاره شد! همه فریاد میزدند و علی را میخواستند. اما این حضور چقدر دوام آورد؟ چون آن حضور و بیعتِ پر سر و صدا، بر مدار شعور و معرفت شکل نگرفته بود، در بزنگاههای سخت مثل صفین و نهروان، علی (ع) را تنها گذاشتند.
احساساتِ بدون مبنای فکری، فورا با تهدید یا تطمیع دشمن، یا با یک شبهه رسانهای رنگ میبازد. تودهای که فقط با شور محض میآید، در لحظهای که باید با عقلانیت بایستد، تحلیل کند و هزینه بدهد، کم میآورد و پشت ولیّ خدا را خالی میکند.
[کربلا و غربالگری مدعیان؛ تفاوت عقلانیت حضرت علیاکبر با فرار طرماح از میدان]
اوج این سنجش عیارِ حضور و تفاوت میان شور و شعور را باید در واقعه کربلا تماشا کرد. اهل کوفه غریبه نبودند؛ در ظاهر از شیعیان و پیروان امام حسین بودند. آنها همان کسانی بودند که با شور و اشتیاقی وصفناپذیر، هزاران نامه نوشتند و گفتند بیا که ما امامی نداریم. رود هایمان پر آب گشت و درختانمان چنین و چنان گشته و همه چیز فراهم است و فقط شما را کم داریم. آن و شور و آب و تابی که کوفه را برداشته بود چه شد؟ چون به صحنه آمدن کوفیان همراه با عقلانیت و شعور لازم نبود، وقتی میدان سخت شد و ابنزیاد تهدید کرد، دور امام را خالی کردند تا تهدید لشکر شام به گوششان رسید آن تعابیر و نامه های رنگارنگ رنگ باخت و دست از حمایت امام کشیدند. و بدتر از آن، همان دستهایی که نامه نوشته بود، در کربلا شمشیر بر رخ پسر پیامبر کشید! شور احساسیِ آنها با یک شایعه تبدیل به ترس شد. یا یک شایعه محبتشان تبدیل به دشمنی شد. یک روز فریاد می زدند درود بر حسین بن علی و فردا فریاد مرگ سر می دادند!
در مقابل، یاران سیدالشهدا (ع) در کربلا مظهر عقلانیت و معرفت بودند. آنها با محاسبهی دقیق عقلانی راه را انتخاب کرده بودند. در مسیر کربلا، وقتی امام حسین (ع) کلمه استرجاع را بر زبان راند و خبر از شهادت کاروان داد، جوان رشید کربلا، حضرت علیاکبر (ع) جلو آمد و سؤالی پرسید که عمق عقلانیت او را نشان میدهد: «یا أبَهْ أولسنا علی الحق؟»؛ پدر جان، آیا ما بر مدار حق نیستیم؟ امام فرمود: بله، قسم به خدا ما بر حقّیم. علیاکبر (ع) گفت: «فإننا لا نبالی بالموت»؛ پس دیگر هیچ باکی از مرگ نداریم! کسی که با عقلانیت و مبنای فکری وارد معرکه شده باشد و حق را شناخته باشد، تا آخرین قطره خون پای کار امام زمانش میماند.
اما در همین کاروان هم، کسانی بودند که تا روز عاشورا در کنار امام ماندند، اما چون عقلانیت مأموریتپذیری و معرفت عمیق نداشتند، در لحظه آخر کار را رها کردند. ماجرای عجیبی است؛ شخصی به نام ضحاک بن عبدالله تا روز عاشورا همراه امام بود و حتی در رکاب حضرت جنگید، اما از همان ابتدا با امام شرط کرده بود که تا وقتی یاریام نفعی دارد میمانم و اگر دیدم بیفایده است، برمیگردم! او از پیش، اسب خود را در یکی از خیمهها پنهان کرده بود. عصر عاشورا وقتی دید یاران شهید شدهاند، امام تنها مانده و شهادت حضرت قطعی است، نزد امام آمد، شرطش را یادآوری کرد، سوار بر اسب پنهانشدهاش شد و از دل میدان معرکه فرار کرد و رفت!
او تا چند قدمی شهادت آمد، در کاروانی که همه ما آرزو داریم لحظه ای از حضور و همراهی آن را درک کنیم سفر کرد. در کنار بهترین خلق خدا جنگید و شمشیر زد اما چون حضورش مبنای عمیق عقلانی و مأموریتپذیری مستحکم نداشت، در تندبادِ نهایی امتحان لغزید و مایه عبرت تاریخ شد. در مسیر کربلا افراد زیادی آمدند، اما در نهایت فقط ۷۲ نفر که صاحب شعور و عقلانیت پایدار بودند از غربال ابتلائات شدید سربلند بیرون آمدند. حب و بغض موتور محرک است، اما اگر همراه با عقلانیت نباشد این حرکت ادامه دار نمیشود؛ حرکت امام حسین (ع) چون آمیخته با شعور و مبنا بود، بعد از ۱۴۰۰ سال هنوز زنده و جاری است.
[مردم مبعوث ایران رقم زننده رسالتی تاریخی]
الحمدلله مردم مبعوث و سرافراز ایران اسلامی، مصداق بارز و عینی امت انتخابشده در قرآن هستند که خداوند فرموده است: «وَجَاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاكُمْ…». مردم ما انتخاب شدگان خداوند در تاریخ معاصر هستند؛ مردمی که با لبیک به ندای نایب امام زمان (عج)، بار وظیفه الهی جهاد در راه خدا را در ابعاد مختلف به دوش کشیدند.
برگزیدگی یک ملت، در ادعا نیست؛ بلکه در میدان عمل و در بزنگاههای سخت تاریخی مشخص میشود. ما در همین چند ماه گذشته به وضوح دیدیم که این ملت غیور و بصیر، چگونه با حضور حماسی، پیوسته و آگاهانه خود در خیابانها و میادین سراسر کشور، شعور حسینی و عقلانیت ناب خود را به رخ جهانیان کشیدند. این حضور مقتدرانه، تجلی عینی همان ایستادگی فیسبیلالله است که ریشه در خاک کربلا دارد.
مردم ما ثابت کردند که عزاداریشان صرفاً با شور و احساس نیست؛ بلکه برخاسته از عقلانیتِ متصل به وحی است که حق را از باطل بازمیشناسد و در روز خطر، میدان را خالی نمیکند. این ملت، امانتدارِ برگزیده بار الهی است و تا افق روشن ظهور، پای این پرچم ایستاده خواهد ایستاد.
[روضه حضرت مسلم؛ تنهایی سفیر امام در میان شورِ بیشعور کوفیان]
امشب، شب اول محرم، شب برافراشته شدن پرچم سیاه حسینی است. امسال ما در شرایطی به استقبال این ماه مأموریت و بیداری میرویم که دلهایمان داغدار است. این محرم، اولین محرمی است که بدون حضور نایبِ شهید امام زمان، امام خامنهای سر میکنیم. رهبر فرزانه و حکیمی که او را دعوتکننده به حق، علمدار جبهه اسلام و راه ارتباط با حجت خدا میدانستیم. رفتن و شهادت مظلومانه و حماسی او برای مردم ما بسیار سخت و سنگین بود. این طور بعد از شهادتش خونش امت را تکان داد، دلها را بیدارتر کرد و تودههای میلیونها انسان با معرفت و عقلانیت پای پرچم ولایت ایستادند تا وفاداری خود را به نایب امام زمان نشان دهند. این حضور آگاهانه مردم ما، درست نقطه مقابلِ آن حادثه تلخی است که در کوفه رخ داد.
روزی که نایب و سفیر امام زمانِ آن روز، یعنی حضرت مسلم بن عقیل وارد شهر کوفه شد، هجده هزار نفر با شور و هیاهو دورش را گرفتند و بیعت کردند. مسلم نامه نوشت به اباعبدالله: آقاجان حسین، تعجیل کن، مردم اینجا گوش به فرمانند. اما امان از روزی که حضور مردم ریشه در شعور و عقلانیت نداشته باشد. ابنزیاد ملعون آمد، شایعه ساخت، تهدید کرد و عیارِ آن شورِ بیشعور آشکار شد.
وقت نماز مغرب فرا رسید. مسلم بن عقیل در مسجد جامع کوفه ایستاد تا نماز بگذارد. پشت سرش هجده هزار نفر ایستادند؛ صفها تا حیاط مسجد کشیده شد. اما تاریخ مینویسد در بین نماز، صداهای عجیبی میآمد؛ صدای لغزیدن قدمها، صدای رها کردن نایب امام… یکی دست پسرش را میکشید، یکی فرار میکرد… نماز که تمام شد، مسلم بن عقیل سلام داد، برگشت و پشت سرش را نگاه کرد؛ مسجد تاریک بود و هیچکس باقی نمانده بود…
یا غریب الغربا! هجده هزار بیعتکننده ذوب شدند و رفتند. مسلم از مسجد آمد بیرون، دید تنهای تنهاست. غریبِ کوفه در کوچههای تاریک راه میرفت، درِ هر خانهای را میزد، کسی باز نمیکرد. همه درها را به روی سفیر حسین بستند.
مسلم خسته، تشنه و مجروح، تکیه داد به دیوار خانهی زنی فداکار به نام طوعه… طوعه آمد دید یک آقایی با عظمت تکیه داده به دیوار، محاسنش غرق خون است. صدا زد آقا چرا به خانهات نمیروی؟ مسلم فرمود: من در این شهر خانهای ندارم… گفت شما کیستید؟ فرمود: من مسلم بن عقیلم… طوعه مسلم را داخل خانه برد، برایش آب آورد، اما مسلم آب نمیخورد… زار زار گریه میکرد… طوعه گفت آقا چرا گریه میکنی؟ تو مرد جنگی، شجاعی… مسلم فرمود: طوعه، من برای خودم گریه نمیکنم؛ گریه من برای آن آقایی است که با خانوادهاش به این سمت میآید… گریه من برای حسین است…
سرش را بلند کرد رو به سمت کربلا: آقاجان حسین، به کوفه میا، اینها عقل و وفا ندارند حسین جان علی اصغرت را نیاور…. دختر سه ساله را به همراهت نیاور… پسر فاطمه را ناامید کردند… الا لعنة الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.